هشت ماه و نيم
بعد از يه مدت طولاني بلاخره يه فرصت كوتاه پيدا كردم كه وبلاگتو اپديت كنم تو اين مدت اتفاقات گوناگون افتاد ٢٢ ارديبهشت دا (مادربزرگم ) به همراه خاله سارا پارسا جون و رويا اومدن تهران خونمون و تو كه با سختي با ديگران كنار ميومدي خيلي زود دوست شدي و كلي با پارسا پارك رفتي با اينكه مدتها بود كه بابا و ماما مي گفتي ولي حالا خيلي دقيق تلفظ كردي . بعد از رفتن مهمونامون من و بابا با همديگه دستتو سوزونديم با اتو الهي بميرم 😭😱 اوايل خرداد پدر جون مادر جون و دايي محمد مصطفي اوم ن يه سر تهران كه حسابي سوپرايز شدم چون من فكر مي كردم تو راه اصفهان هستن 😍😃 چند روز بعد هم رفتن اصفهان ١٢خرداد من و بابايي به همراه پسر گلم براي عقد عمه فريبا رفتيم اليگودرز كه ...
نویسنده :
romina
16:43
امیر مهدی و کافی شاپ
٣شنبه ١٢ اردیبهشت بابا جون زودتر از همیشه اومد خونه تا با هم بریم بیرون. رفتیم مجتمع نگین رضا نزدیک صادقیه . خرید کردیم و بعدش منو بابایی به یاد خاطرات قدیم با هم رفتیم یه کافی شاپ دنج. همه اروم نشسته بودن و یه موزیک قشنگ هم گذاشته بودن که پسر من اونجا چنان صداهای ذوقی از خودش در می اورد که جو رو کلا عوض کرد و من و بابایی فقط می خندیدیم از هر چیزی هم که ما سفارش می دادیم می خواستی بخوری . قهوه منم محکم چسبیده بودی یه لیوان اب برات اوردن و ماشالله از روی ذوق تا ته اب رو خوردی و کلی خوش گذشت. از احوالات این روزهای ما اینکه از اونجایی که خواب شبت باز به حالت قبل برگشته و هر ١٠دقیقه یکبار جیغ می کشی و بیدار می شی من شبا این مدلیم===> ...
نویسنده :
romina
13:43
امیر مهدی 8 اردیبهشت
از اونجایی که دیدو بازدید عید تو خانواده بابایی هنوز ادامه داره پری روز دایی حسن و احمد بابایی و عموهات خونه ما بودن و ما دیشب خونه دایی حسین بابایی بودیم . هر کس تو رو می بینه می گه امیر مهدی کپی داییاشه تازگیا شیرین کاری می کنی و من می خوام قورتت بدم . الکی سرفه می کنی با کمک می شینی و من عاشق قهقه هات هستم . امروز رفتیم پارک شاهد و خاطرات شیرین بارداری برام تداعی شد اون روزها چقد دوست داشتم بغلت کنم و همراه بابایی بریم پارک و امروز دوست دارم سریعتر بزرگ شی و دستای نازتو من و بابایی بگیریم و بخوای تموم وسایل بازی رو سوار شی این چند تا عکس از چند روز اخیر بوستان کنار ستاری ...
نویسنده :
romina
23:02
پسر عزیزم نیم سالگیت مبارک
امیرمهدی جونم این روزها بهتر از قبل می خوابی.با رانیتیدینی که دکتر خالصی داده دلدردت هم خدا رو شکر بهتر شده . نگاهت پر از معنیه . حس می کنم تو هم نگاهم رو می خونی . این روزها انگار تو هم غم رو تو چشام می بینی . دوست داری با هم بخندیم اما بغضی سنگین راه گلومو بسته . و این وجود توئه که امید رو تو دلم زنده نگه داشته . عاشق بابایی هستی و کافیه در رو باز کنه می پری بغل بابا . و چنان ذوق می کنی که که نگوووووووووو چکاپ ٦ ماهگی رفتیم همه چیز خوب بود خدا رو شکر . واکسن هم بهتر از سری های قبل بود . قهقه می زنی و دلبری می کنی. از قبل از عید سلام کردن رو یاد گرفتی . وقتی خوابت میاد دستت رو می زاری زیر سرت مث بابایی می خوابی. غذا فرنی حریره...
نویسنده :
romina
23:12
بهاری ترین بهارم
بلاخره بعد از یه مدت طولانی تونستم بیام اپدیت کنم ولی خیلی خلاصه می نویسم چون گفتنی زیاده و وقت من کم. خدایا باز هم از تو ممنونم که به من لذت مادر شدن رو چشوندی در این راه کمکم کن تا بتونم پسرم را انطوری که سزاوار نام مهدی هست تربیت کنم. خدایا بابت همه نعمتهات سپاس . خداوندا نگهدار پسرم و تمام فرزندان ایران زمین باش. سال ٩٠ با تمام خاطرات خوبی که روی قلبم حک کرد گذشت اول سال امیر مهدی تو دلم بود و اخر سال تو بغلم . و با هم قدم به سال جدید گذاشتیم و قشنگترین بهارم در کنار تو شکوفه زد. خلاصه ای از این مدت: جهارشنبه سوری همراه اقاجون مادر جون و دایی محمد رفتیم خونه دایی(دایی من) و کلی خوش گذروندیم تو هم که چشم از اتش بر نمی داشتی ...
نویسنده :
romina
23:31
چهار ماه و بیست و یک روز
حالا که دارم می نویسم باورم نمی شه که 4 ماه و 2١ روزه که تو اغوشمی . چه روزهایی گذشت چقد زمان زود می گذره . اون روزی که به دنیا اومدی همش با خودم می گفتم کی انقدر پسرم بزرگ می شه که منو بشناسه باباشو بشناسه باش بازی بکنم برام قهقهه بزنه و امروز تموم این روزهایی رو که منتظر بودم رو دیدم و در انتظار روزهای جدیدم که ایشالله به زودی بهت غذا بدم بخوری و راه بری و بزنی تموم وسایل خونه رو بشکنی چه لذت وصف نا شدنی داره. دوست دارم صدام کنی مامان ، بابا رو صدا بزنی ، چه روز های زیبایی در انتظارمونه ما یه خانواده خوشبختیم از خدا می خوام روز به روز شادیامونو بیشتر کنه و همه خونه ها سرشار از شادی باشن خنده رو لب همه بشینه از تهههههههه دل. و حالا از ی...
نویسنده :
romina
0:39
امیر مهدی جونم در 13 بهمن
امیر مهدی جونم و تلاشهاش
تلاش برای کتاب خوندن پستونکت 1 هفته گم شده بود حالا مکیدن یادت رفته داری تلاشتو می کنی ...
نویسنده :
romina
21:28
اولین مسافرت
جمعه٣٠ دی ماه ٩٠ اولین مسافرت امیر مهدی بود که همراه من و بابایی رفتیم اصفهان خونه خاله. البته از قبل با مامان جون و خاله و دا هماهنگ شده بود بیان اصفهان خونه خاله کبری خلاصه ٦:٣٠ دقیقه صبح از خونه حرکت کردیم و تو خوب خوابیدی و مدام شیر می خوردی و من هم بی خبر از اینکه قراره تو پیر منو در بیاری خوشحال ساعت ١١ رسیدیم اصفهان و ما پامونو تو خونه خاله نذاشته بودیم که تو چنان شروع کردی به گریه کردن که هیچی جلو دارت نبود هر کاری می کردیم اروم نمی گرفتی همه با ذوق و شوق اومدن که تو رو بغل کنن چنان خورد تو ذوقشون که نگو خلاصه پسری که من همش از خوش اخلاقیش تعریف می کردم گند زد به سفرمون. البته فکر می کنم چون تو ماشین زی...
نویسنده :
romina
21:18










